مجنون و جیب پر از گردو

يه روز ليلي و مجنون با هم قرار مي زارن. ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد كه انگار خيلي دوست داري منو ببيني؟ اگر نيمه شب بياي بيرون شهر كنار فلان باغ منم ميام تا ببينمت مجنون كه شيفته ي ديدار ليلي بود چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست ولي مدتي كه گذشت خوابش برد. نيمه شب ليلي اومد و وقتي اونو تو خواب عميق ديد از كيسه اي كه به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و ريخت توي جيبهاي مجنون و رفت.
مجنون وقتي چشم باز كرد خورشيد طلوع كرده بود آهي كشيد و گفت اي دل غافل يار آمد و ما در خواب بوديم و افسردهو پريشون برگشت به شهر.
در راه يكي از دوستانش اونو ديد و پرسيد چرا اينقدر ناراحتي؟ و وقتي جريان را شنيد با خوشحالي گفت اين كه عاليه آخه نشونه ب اينكه ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست دارهدليل اول اينكه خواب بودي و بيدارت نكرده به طور حتم به خودش گفته اون عزيز دل من كه تو خواب نازه چرا بيدارش كنم و دليل دوم اينكه وقتي بيدار مي شي گرسنه بودي و ليلي طاقت اين رو نداشته پس برات گردو گذاشته تا بشكني و بخوري .
مجنون سري تكان داد و گفت نه اون مي خواسته بگه تو عاشق نيستي اگه عاشق بودي كه خوابت نمي برد تو رو چه به عاشقي تو بهتره بري گردو بازي كني!

کیلینیک خدا

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم
فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت،
معلوم شد که لطافتم پایین آمده!

زمانی که دمای بدنم را سنجید،
دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم

تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...
و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
به بخش ارتوپدی رفتم،
چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم،
چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم،
معلوم شد که مدتی است صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن میگوید نمی شنوم...!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد،
و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم
از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم.
قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم.
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم.
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند :
رنگین کمانی به ازای هر طوفان،
لبخندی به ازای هر اشک،
دوستی فداکار به ازای هر مشکل،
نغمه ای شیرین به ازای هر آه،
و اجابتی نزدیک برای هر دعا.

جمله نهایی :
عیب کار اینجاست که من "آنچه هستم" را با " آنچه باید باشم " اشتباه می کنم،
خیال میکنم آنچه باید باشم هستم،
در حالیکه آنچه هستم نباید باشم ...


زنده یاد احمد شاملو

.............سرباز و نجات دوستش

یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.
مافوق به سرباز گفت:
اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه؟
دوستت احتمالا ديگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی!
حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز اينطور تشخيص داد كه بايد به نجات دوستش برود.
اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند.
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت:
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببين اين دوستت مرده!
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی!
سرباز در جواب گفت: قربان البته كه ارزشش را داشت.
افسر گفت: منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟
سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس مي كشيد، اون حتي با من حرف زد!
من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم.
اون گفت: جیم ... من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی!!!
ازت متشكرم دوست هميشگي من!!!

دوست خوبم! فرصت سلام تنگ است! كه ناگزير و خيلي زودتر از آنچه در خيالت است بايد خداحافظي را نجوا كني. فرصت برای با هم بودن، ممکن است بقدر پلك بر هم زدنی دیر شده باشد. اما همین لحظه را اگر غنيمت نشماري، افسوس و دریغ ابدی را باید به دوش بکشی! تنها راه رسیدن به دهکده شادیها، گذر از پل دوستی هاست. اگر پای ورقه دوستی ها، مهر صداقت نخورده باشد، مشروط و رفوزه شدن در امتحانات زندگی حتمی است. صداقت، ضامن بقای دوستی های پاک و معصومانه است. برای ماندن در یاد و خاطر و دل دیگران، بايد يكدلي و دوست داشتن رو با عشق پيوند زد كه راز جاودانگي عشـــــق در همين است و بس!

داستان معامله در قرون وسطي

در قرون وسطي کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد، نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد ... به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت: قیمت جهنم چقدره؟

کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!

مرد دانا گفت: بله جهنم.

کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه.

مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.

کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم.

مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم

وزیر و پادشاه

پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند...
چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که:
«در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید»...
پادشاه بیرون رفت و در را بست...
سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند.
نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود!
آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته بود و کاری نمی کرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بیرون رفت!!!
و آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند. آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته!
وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «کار را بس کنید. آزمون پایان یافته و من نخست وزیرم را انتخاب کردم».
آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمی کرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟»
مرد گفت: «مسئله ای در کار نبود. من فقط نشستم و نخستین
سؤال و نکته ی اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای که این احساس را کردم فقط در سکوت مراقبه کردم. کاملأ ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟
نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل کرد؟ اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛
هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است».

پادشاه گفت: «آری، کلک در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید؛ در همین جا نکته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می کردید نمی توانستید آن را حل کنید. این مرد، می داند که چگونه در یک موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد».

معلم و پسرك

معلم گفت: بنويس "سياه" و پسرك ننوشت

معلم گفت: هر چه مي داني بنويس

و پسرك گچ را در دست فشرد

معلم گفت: املاي آن را نمي داني؟و معلم عصباني بود

سياه آسان بود و پسرك چشمانش را به سطل قرمز رنگ كلاس دوخته بود

معلم سر او داد كشيد

و پسرك نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت

و باز جوابي نداد.معلم به تخته كوبيد

و پسرك نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند

و سكوت كرد

معلم بار ديگر فرياد زد: بنويس

گفتم هر چه مي داني بنويس

و پسرك شروع به نوشتن كرد

كلاغها سياهند ، پيراهن مادرم هميشه سياه است،

جلد دفترچه خاطراتم سياه رنگ است.

كيف پدرسياه بود، قاب عكس پدر يك نوار سياه دارد.

مادرم هميشه مي گويد :پدرت وقتي مردموهايش هنوزسياه بود

چشمهاي من سياه است و شب سياهتر.

يكي از ناخن هاي مادر بزرگ سياه شده است و قفل در خانمان سياه است

بعد اندكي ايستاد رو به تخته سياه و پشت به كلاس و سكوت آنقدر سياه بود

كه پسرك دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت

((تخته مدرسه هم سياه است و خود نويس من با جوهر سياه مي نويسد.))

گچ را كنار تخته سياه گذاشت و بر گشت

معلم هنوز سرگرم خواندن كلمات بود

و پسرك نگاه خود را به بند كفشهاي سياه رنگ خود دوخته بود

معلم گفت بنشين

پسرك به سمت نيمكت خود رفت و آرام نشست

معلم كلمات درس جديد را روي تخته مي نوشت

و تمام شاگردان با مداد سياه در دفتر چه مشقشان رو نويسي مي كردند

اما پسرك مداد قرمزي برداشت و از آن روزمشقهايش را با مداد قرمز نوشت

معلم ديگر هيچگاه او را به نوشتن كلمه سياه مجبور نكرد و هرگز از مشق

نوشتنش با مداد قرمز ايراد نگرفت.و پسرك مي دانست
كه قلب معلم هرگز سياه نيست..

آخرين خورشيد

تیک تاک تیک تاک تنها صدایی بود که فضای اتاق را پر کرده بود.نزدیک های غروب بود.خورشید آخرین تقلاهای خود را نیز به پایان می برد.پنجره ی اتاق بسته بود.دخترک در کنار تخت مادربزرگ بدون هیچ سروصدایی مشغول بازی بود.عروسک های کوچک و بزرگ درکنار یکدیگر نقش رویاهای دخترک را به خوبی ایفا میکردند.دخترک شاد بود از اینکه توانسته است مثل همیشه به مخفیگاه امن خود یعنی اتاق مادربزرگ وارد شود و به هیچ وجه نمیخواست با برهم زدن خواب مادربزرگ این فرصت را از خود بگیرد.
اتاق مادربزرگ پر بود از دوست داشتنی ها.پارچه های رنگارنگ پر از گل های دست دوز روی میز و طاقچه خودنمایی میکرد.عکس های بچگی های خاله و دایی همیشه او را به سمت خود میکشید.پابلندی کرد و عکس مادرش را برداشت و به سختی از صندلی مادربزرگ بالا رفت و خود را به آینه شمعدان روی میز رساند.دخترک عکس را در دست گرفته بود ویک نظرآن را نگاه میکرد و یک نظر عکس خود را که در آینه افتاده بود.بی شباهت به مادرش نبود اما خوب،یه فرق هایی هم داشتند.ازهمان بالا اطاق را از چشم گذراند.نقطه ی عطف اتاق یخدان (گنجه)مادر بزرگ بود که همیشه پر از چیزهای دوست داشتنی و پارچه های قشنگ بود.
دخترک از صندلی پایین آمد و به آرامی خود را به یخدان رساند.سعی کرد تا در آن را باز کند اما زورش نرسید.از ترس اینکه مبادا مادر بزرگ بیدار شود ازتلاش خود دست برداشت.حوصله اش سر رفته بود و از طرفی هم جرات بیدار کردن مادر بزرگ را نداشت.پشتی های قرمز کنار اتاق نظرش را جلب کرد.سوار یکی از آنها شد و به خالی بازی خود ادامه داد.هوا کم کم تاریک می شد.دخترک از تاریکی خوشش نمی آمد.دلش میخواست مادر بزرگ را بیدار کند.اما دلش نمی آمد.با سعی و تلاش بسیار چراغ را روشن کرد.دخترک خسته بود و به دنبال چیز جدیدی در اتاق می گشت.جانماز مادربزرگ تنها چیز قابل دسترس اتاق بود.او بارها مادر بزرگ را درحال نماز دیده بود و حتی بارها سر نماز زیر چادرش قایم شده بود.خود را در چادر مادربزرگ پیچید و جانماز را پهن کرد.تسبیح را برداشت.اودیده بود که مادربزرگ هر وقت نماز میخواند دانه های تسبیح را میشمارد.مادر بزرگ هر روز دانه های تسبیح را میشمرد اما او دلیل این کار را نمیدانست.تسبیح مادربزرگ با همه ی تسبیح ها فرق داشت.دانه هایش گلی بودند و دخترک اجازه نداشت با آنها بازی کند چون میشکستند.دخترک آن چنان در دنیای جانماز و چادر مادر بزرگ غرق شده بود که به زودی به خواب رفت.
وقتی از خواب بیدار شد،صبح بود.اضطرابی دخترک را فراگرفت چون او اجازه نداشت به جانماز مادربزرگ دست بزند و حتما دیشب همه او را در جانماز مادربزرگ دیده بودند.مطمئنا او دیگر نمیتوانست در اتاق مادربزرگ بازی کند.دخترک غمگین شد.با خود فکر کرد مادر بزرگ حتما از او دفاع خواهد کرد و مثل همیشه او را با خود به اتاق خواهد برد.از تخت پایین آمد و در اتاق را باز کرد.دخترک بی اعتنا به اطرافش به دنبال مادرش گشت.مادر مثل همیشه در آشپزخانه بود اما آشپزخانه مثل همیشه نبود.در گوشه ای از آشپزخانه مادر روی زمین نشسته بود و به نقطه ای خیره مانده بود.دخترک خوشحال به طرف مادر دوید.او می دانست که مادر از دست او به خاطر دیشب ناراحت است.خود را با ناز به بغل مادر پرتاب کرد.مادر بادیدن او گریه را آغاز کرد.دخترک گفت:مامان تو رو خدا گریه نکن،باشه دیگه نمی رم اتاق مامان جون.مادر بلند شد.دست دخترک را گرفت و او را به اتاق مادر بزرگ برد. اتاق خالی بود.مادر جانماز مادر بزرگ را از سر میز برداشت و به دخترک داد