موبایل

جوان ، موبایلش را جلوی صورتش گرفته بود و لبخندی بر لبانش نشسته بود.
پیرمرد از کنارش رد شد و گفت: " پسرم؛ امشب که شب قدر است حیف است. امشب را با اس ام اس و بازی های دنیایی خرابش نکن."
جوان "چشم"ی گفت و تشکر کرد. پیرمرد که رفت ادامه ی دعا را از توی گوشی خواند.

خیلی تنهام، خیلی!!

یه روز بهم گفت: «میخوام باهات دوست باشم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم:
«آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام»
یه روز دیگه بهم گفت: «میخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم:
«آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام».
یه روز دیگه گفت: «میخوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه. بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم:
«آره میدونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام».
یه روز تو نامهش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم:
«آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام».
یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم:
«آره میدونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام».
حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام!!

طبق معمول...

طبق معمول هرسال، اولین افطار ماه مبارک، بچه های هیأت را دعوت کرد.
طبق معمول هرسال در سفره افطار، نان سنگک بود و پنیر،چای شیرین و خرما.یکی دوسال آخر،سبزی هم اضافه شده بود.
طبق معمول هرسال، وقتی نماز مغرب را خواندند و کنار سفره افطار نشستند همه به ترتیب باید یک دعا میکردند و بقیه آمین میگفتند.
طبق معمول هرسال، صاحبخانه اولین دعا را گفت و بقیه آمین گفتند. سعید نفر پنجم یا ششم بود.
طبق معمول هرسال نوبت سعید که رسید شیطنتش گل کرد: "خدایا روزه کسانی را که با دعاهای خود باعث دیر شدن افطار روزه داران می شوند اجابت نکن".
طبق معمول هر سال آمین گفتن به دعای سعید، توی قهقهه بچه ها و صدای استکان هایی که به نعلبکی می خورد گم شد.
طبق معمول هرسال بچه های هیأت، غروب اول رمضان کنار قبر سعید در مزار شهدا جمع می شوند.

بعد چهل سال


آيا می توانم...

گفت "می تونم دوستت داشته باشم" و منتظر پاسخ دخترک ماند. دخترک نگاهی از بالای چشم به او کرد و همان طور که سرش را پائین انداخته بود کتاب هایش را زير بغل زد و دوید. چنان دويد که منگوله سرخ رنگ کلاهش به شاخه ای از بوته گلخارک کنار راه چشمه گير کرد و ماند. نفهميد و رفت.

مرد گفت "من می تونم شمارو دوست داشته باشم" اين پرسید. در جواب خود نگاهی ديد به خود دوخته، و سايه لبخندی دید که بر لب هایش اوفتاده. ديد او دست هایش را به هم ماليد و پرواز کرد به سمت اتوبوس و سوار شد. منتظر ماند تا از پنجره اتوبوس نگاهش کند که کرد. اتوبوس رفت و در مه غليط پائيزی گم شد.

بوی برگ های سوخته در رهگذر جنگل پيچيده لای مه رقيقی که محيط را اثيری می کرد. پرسيد "می تونم دوستت داشته باشم آيا". زن نگاهی به خورشید کرد که تلاش می کرد تا از لای ابرها خودی بنماياند بی رمق. و بر آن خيره ماند. انگار چيزی در خاطرش گذشت که با انگشت گوشه چشم هاي خود پاک کرد.

پرسید "می تونم، می تونم آیا می تونم دوستت داشته باشم" و باز هم خيره منتظر پاسخی ماند.زن فقط آهی کشيد و کتابش را بست و از نيمکت بلند شد. کتاب زير بغل گذاشت و لنگ لنگان رفت. آفتاب پائيزی پهن شده بود بر رهگذر باريک جنگل. مرد آرام مسير او را دنبال کرد. به همان خانه رسيد که از بامش دودی نازک به آسمان آبی می رفت. به خانه ای که می شناخت.

بین هر کدام از این سئوال ها و سکوت ها، ده سال گذشته بود. هر بار آمد و روی همان نيمکت نزديک مدرسه شان نشست، هر بار در چهارمين روز از پائيز. و باز پرسيد. همان را پرسید. اينک ديگر آن جوانک نبود، موهایش خاکستری، چهره اش با رد پای گذر ساليان. از دورها آمد. ولی رساند خود را. باید می رسید به قراری که از چهارده سالگی با خود داشت. چهل سال پس از اولين بار. همیشه در چهارمین روز پائیز.

"می پرسم می توانم دوستت داشته باشم" اين را با صدای بلند گفت اين بار، اما آرام و بی شتاب. انگار با باران سخن می گفت که بر سرو رويش می ريخت و داشت از کنار گردنش عبور می کرد. یکریز می بارید و او عين خيالش نبود. کسی نبود این بار. به هیچ کس گفت. رو به آسمان گفت. بی آن که کسی بر نيمکت نشسته باشد گفت. گفت و نشست. گفت و شکست و نشست. آن قدر نشست که شب سايه خود را بر جنگل و درخت و نيمکت انداخت. پس خط نگاه آخرين بار را گرفت و از راه کوره باريک جنگلی گذشت و کنار خاربن ها گذشت. ايستاد روبروی خانه ای که دودکشش بالا می رفت اما دودی از آن برنمی خاست. ایستاد آن قدر که در سایه هر درخت برق نگاه گرگی دید.

آنگاه برگشت و راه باريک کنار جنگل را رفت تا گورستان. بی نشان و رهنما رفت. رفت تا بر بالای سنگی ايستاد. بر بالای آخرين و تازه ترين سنگ گورستان. آن قدر سنگ را نگاه کرد که نگاهش کوبیده شد به گور. پس آن گاه فریاد زد زیر باران "می توانم دوستت داشته باشم". اين بار جمله اش سئوالی نبود. گلايه ای بود در صدایش و در سئوالش شايد.
اول بار بود که جوابی آمد. يکی می گفت "جوابت دادم هر بار، نشنيدی". می پرسيد نشنيدی. "مرد فرياد زد "چرا شنيدم، هر بار شنيدم. هر بار شنيدم.

پس آن گاه خم شد. منگوله سرخ را از بغل به در آورد و بر سنگ نهاد و بر آن بوسه ای زد که چهل سال در حسرتش گذشته بود. اين بار با تاکيد گفت، بی هيچ نگرانی گفت، بی سکته و بی لکنت گفت، بلند و با اشگ گفت: "دوستت دارم". و خیال کرد که صورتش را نهاده است بر کف دست مهربانی. دست همان که فقط یک بار، در کودکی، دیده بودش. دخترکی با کلاه منگوله دار سرخ.

قطعه ای از کتاب مائده های زمینی نوشته آندره ژید

اول سلام....
راستش توی فیس بوک ،یه صفحه هست به اسم((قطعه ای از یک کتاب)) .....جدا عالیه!!!
اینو از اون جا خوندم ،خوشم اومد ،گفتم که حیفه تو فروممون نباشه:



ناتانائیل چگونه پی نبردهای که هر سعادتی زادهی تصادف است و در هر لحظه، همچون گدایی بر سر راهت ظاهر میشود. بدا به حالت اگر بگویی که خوشبختیات مرده است، چون تو آن را«بدین سان» در رؤیاهایت ندیده بودی و اگر بگویی تنها در صورتی به خویشتن راهش خواهی داد که منطبق با اصول و خواستهای تو باشد...!

...اعمال ما به ما وابسته است همچنان که درخشندگی به فسفر, درست است که اعمال ما مارا میسوزاند ولی تابندگی ما از همین است. و اگر روح ما ارزش چیزی را داشته باشد دلیل بر آن است که سخت تر از دیگران سوخته است...!

... ناتانائیل ٬ ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری...!

... خدا به من گفت : در این روزهای آخر از من سخن بسیار رفته است . در اینجا شایعات فراوانی به گوشم می رسد . حتی اندکی ناراحت کننده است . بله , می دانم مورد توجه هستم . امَا آنچه در مورد من می گویند غالبأ هیچ خوشایند خاطرم نیست . و حتی اتفاق می افتد که من هیچ آنرا نمی فهمم . اما توجه کنید , شما که از این گروه هستید و به خود می بالید که ادیب هستید . شما می بایست به من بگویید این جمله کوچک از کیست که در میان آن همه سخنان نامعقول از آن خوشم امده است :
"از خداوند نبایستی جز به طور طبیعی سخن گفت ."
من در حالی که از شرم سرخ می شدم گفتم : این جمله کوچک از من است .
خدا که از این لحظه دیگر مرا "تو" خطاب می کرد گفت : جمله خوبی است . پس گوش کن . برخی از مردم همواره توقع دارند که من در کارشان دخالت کنم و نظم موجود را برایشان بر هم زنم . این کار یعنی عدم وفاداری به قوانین من , که مایه پیچیدگی امور می شود و نوعی تقلب است .
کاش این مردم بفهمند که کمی بهتر به قوانین من گردن نهند ,
کاش بفهمند که بدین گونه , از آن بیشتر بهره می توانند برد .
بشر بیش از آن تواناست که می پندارد .
گفتم :بشر گرفتار سرگردانی است .
خدا دوباره گفت :باید از سرگردانی در آید . من برای اینکه احترام خود را به او نشان دهم آزادش می گذارم که خود دست و پایی کند …!

... و همه خوشبختی خود را در همین دم قرار ده....
در کوتاه ترین لحظه های زندگی،
توانسته ام هر آنچه را دارم در وجود خود حس کنم.
من همواره تمام دارایی های زندگی ام را در اختیار داشته ام.
به شامگاه چنان بنگر که گویی روز بایستی در آن بمیرد.
و به بامداد زیبا چنان بنگر که گویی همه چیز از نو زاده می شود.
نگرش تو باید در هر لحظه نو شود...!

... خردمند کسی است که از هر چیزی به شگفت در آید..!

... ناتانائیل ، سرچشمه ی همه ی دردسرهای تو ،گوناگونی چیز هایی است که داری. حتی نمی دانی از میان آن ها کدام را بیش تر دوست داری و این را در نمی یابی که یگانه دارایی آدمی زندگی است. حتی کوتاه ترین لحظه ی زندگی نیز از مرگ زورآور تر است و آن را انکار می کند. مرگ چیزی نیست جز رخصتی برای زندگی های دیگر، برای این که همه چیز پیوسته نو شود...!

... ناتانائیل ، باید همه ی کتاب ها را در خود بسوزانی...!

وعده دروغین

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.از او پرسید : آیا سردت نیست؟نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.


صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.

یک مشت خاک...

مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد

با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم

و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم و

گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم

و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم



بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم

خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان









سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق،

تراشیده و بالابلند





زندانی دیوار و سقف و مردم

فریفته ی پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد

مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند






هیچ کس به قدر من ناتوان نبود

آنها اما از من می خواستند که زمین را حاصلخیز کنم

آسمان را پرباران

می خواستند که گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان

من اما هرگز نه چشمه ای را جوشان کردم و نه گوسفندی را شیرافشان

و نه هرگز زمین و آسمان را حاصلخیز و پرباران




ستایش مردم اما فریبم داد

لذت تمجید، خون سیاهی بود که در تن سنگی ام جاری می شد

هیچ کس نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود

بتان در آغاز به خود و به خیال دیگران می خندند

اما رفته رفته باور می کنند که برترند

من نیز باور کرده بودم

تا آن روز که آن جوان برومند به بتخانه آمد

پیشتر هم او را دیده بودم

نامش ابراهیم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود

حضورش حقارتم را به رخ می کشید





دیگران که بودند حقارت خویش را تاب می آوردم

آن روز اما با هیچ کس نبود

بتخانه خالی بود از مردم

تنها او بود و تبری بر دوش


ترسان بودم و توان ایستادم نداشتم




ابراهیم نزدیکم آمد و گفت

وای بر تو، مگر تو آن کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟

مگر ذره ذره خاک تو نبود که از صبح تا غروب یا سبوح و یاقدوس می گفت؟

تو بزرگ بودی، چون خدا را به بزرگی یاد می کردی









چه شد که این همه کوچکی را به جان خریدی؟

چه شد که میان خدا وبندگانش، ایستادی؟

چه شد که در برابر یگانگی خداوند قد علم کردی؟

چه چیز تو را این همه در کفرت پابرجا و مصمم کرده است؟

چرا مجال دادی که مردم تو را بفریبند و تو مردم را؟

وای بر تو و وای بر هر آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند




و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد

من خود از شرم فرو ریختم؛

غرورم شکست و کفری که در من پیچیده بود، تکه تکه شد

ابراهیم گفت: شکستن ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان
و من توبه کردم

و بار دیگر ایمان آوردم به خدایی که پاک است و شریکی ندارد
ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت

اما مردم هرگز از پرستش بتان دست برنخواهند دشت

مردم می توانند از هر چیزی بتی بسازند، و

اگر چوبی نباشد که آن را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند

خیال خود را خواهند تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید




و وای که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است
ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛

کوچک تر از خویش

خدایی یافتنی، خدایی ملموس و دیدنی

خدایی که بتوان بر آن خدایی کرد




اما خدایی که مثل هیچ کس و هیچ چیز نیس

خدایی که همه جا هست و هیچ جا نیست

خدایی که نه دست کسی به آن می رسد و نه در ذهن کسی می گنجد

خدایی دشوار است؛ و این مردم خدای آسان را دوست دارند


گفتم: ای ابراهیم! مرا شکستی و رهانیدی

از آن خدای سهل ساختگی،

حالا تنها مشتی خاکم در برابر دشواری خدا چه کنم؟



ابراهیم گفت: تو خاکی مومنی و از این پس آموزگار مردم

شهر به شهر و کوه به کوه و دشت به دشت برو

به یاد این مردم بیاور که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست

و اگر روزی کسی به قصه ات گوش داد

برایش بگو که چگونه ستایش مردم

مغرورت کرد و چگونه غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند



من گریستم و دست های ابراهیم خیس اشک شد

او مشتی از خاکم رابه آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت





===

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید




نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی

بلکه برای اینکه ببینی

برای چه کسانی اهمیت داری...... که این دیوار را بشکنند

مدیریت ایرانی

در يكي از خيابان هاي اصلي شهري چاله اي بود كه باعث بروز حوادث متعدد براي شهروندان ميشد.مديران شهر طي جلسه هاي بر آن شدند كه مشكل را حل كنند.
مدير اول گفت: بايد آمبولانسي هميشه در كنار چاله آماده باشد تا مصدومين را به بيمارستان برساند.
مدير بالاتر گفت: نه، وقت تلف ميشود. بهتر است بيمارستاني در كنار چاله احداث كنيم.
مدير ارشد گفت: نه، بهترين كار آن است كه اين چاله را پر كنيم و چاله مشابهي در نزديكي بيمارستان احداث كنيم!

زندگی ... تکراریه...ولی فوق العادس

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره ی ویلان را از یاد نمیبرم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت میکنم، به یاد ویلان میافتم …
ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق میگرفت و جیبش پر میشد، شروع میکرد به حرف زدن …روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمیگشت، به راحتی میشد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.
ویلان از روزی که حقوق میگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته میکشید، نیمی از ماه سیگار برگ میکشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش..
من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل میشدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ
میکشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.
کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟
هیچ وقت یادم نمیرود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟
بهت زده شدم.. همینطور که به او زل زده بودم، بدون اینکه حرکتی کنم، ادامه دادم:
همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!!
ویلان با شنیدن این جمله، همانطور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟
با درماندگی گفتم: آره، …. نه، … نمی دونم !!!
ویلان همینطور نگاهم میکرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ….
حالا که خوب نگاهش میکردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت. جمله ای را گفت که مسیر
زندگی ام را به کلی عوض کرد.
ویلان پرسید: میدونی تا کی زنده ای؟
جواب دادم: نه !
ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی.

امتحان وزیران

یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند :
از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و اینکه این کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.
همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند…
وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند !...

وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد…

وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند، پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود…

وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد. کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود !!!

روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند

و وقتی وزیران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد، سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند…!!!

اعتقاد

زمانی در شهرِ باستانیِ اَفکار، دو مردِ دانشمند زندگی می کردند که با هم بد بودند و دانشِ یکدیگر را به چیزی نمی گرفتند . زیرا که یکی وجود خدایان را انکار می کرد و دیگری به آن ها اعتقاد داشت.

یک روز آن دو مرد یکدیگر را در بازار دیدند و در میان پیروانِ خود در باره وجود یا عدمِ وجود خدایان به جر و بحث پرداختند . و پس از چند ساعت جدال از هم جدا شدند .

آن شب منکرِ خدایان به معبد رفت و در برابر محراب، خود را به خاک انداخت و به خدایان التماس کرد که گمراهی گذشته او را ببخشایند.

در همان ساعت آن دانشمند دیگر ، آن که به خدایان اعتقاد داشت ، کتاب های مقدسِ

خود را سوزاند . زیرا که اعتقادش را از دست داده بود.

ماجرای سفر من و خدا با دوچرخه


زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.
اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت میكند تا بعداً تك تك آنها را بهرخم بكشد. به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!
اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مىزد. آن روزها كه من ركاب مىزدم و او كمكم مىكرد، تقریباً راه را مىدانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جادهاى قابل پیش بینى كسلم مىكرد، چون همیشه كوتاهترین فاصلهها را پیدا مىكردم.
یادم نمىآید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مىزدم.
حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت. او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته میتوانست با حداكثر سرعت براند،
او مرا در جادههاى خطرناك و صعبالعبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مىبرد، و من غرق سعادت مىشدم.
گاهى نگران مىشدم و مىپرسیدم، «دارى منو كجا مىبرى» او مىخندید و جوابم را نمىداد و من حس مىكردم دارم كم كم به او اعتماد مىكنم.
به زودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مىگفتم، «دارم مىترسم» بر مىگشت و دستم را مىگرفت.
او مرا به آدمهایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مىدادند كه به آنها نیاز داشتم.
هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مىدادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.
و ما باز رفتیم و رفتیم..
حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همهشان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگیناند!»
و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مىگرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مىكنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود. او مىدانست چطور از پیچهاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..
من یاد گرفتم چشمهایم را ببندم و در عجیبترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.
این طورى وقتى چشمهایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مىبردم و وقتى چشمهایم را مىبستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مىداد.
حالا هر وقت در زندگى احساس مىكنم كه دیگر نمىتوانم ادامه بدهم، او لبخند مىزند و فقط مىگوید:
«ركاب بزن....»