بدینوسیله من رسما" از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت
ساله را قبول می کنم !
چون میخواهم به یک ساندویچ فروشی ساده و بی رنگ بروم و فکر کنم که آنجا
یک رستوران بزرگ پنج ستاره است.
میخواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
میخواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی یخی بخورم.
میخواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
میخواهم با تفنگ پلاستیکی خود هواپیما ها و ماشین ها رو هدف قرار بدهم.
میخواهم با تیرکمان مگسی خودم تموم آدم بدای قصه ها رو بکشم.
میخواهم شیرین ترین و رویایی ترین لحظه روزم ساعت 5 عصر و شروع برنامه کودک باشد!
میخواهم دوباره تمبر هندی های جلوی مدرسه را با ولع و شوق بخورم و مشمای
آن را نیز برعکس کنم !
میخواهم با عکسهای ساده داخل آدامسها ساعتها با دوستانم بازی و خنده کنم .
میخواهم از روی عادت کودکانه اگر کسی بمن ناسزایی گفت کف دستم را به
سادگی طرفش بگیرم و بگویم آئینه !!
میخواهم به گذشته برگردم،
وقتی همه چیز ساده بود،
وقتی داشتم رنگها، جدول ضرب، اسامی ماشینها و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم،
وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم به آن نمی دادم.
میخواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه چیز رنگی و صادق است.
میخواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگی
های دنیا بی خبر باشم.
میخواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر
شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب،قسط، جریمه و
...
میخواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،
میخواهم لبخند بزنم به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان،
به باران، به عشق و ...
ای روزگار !
این دسته چک ، کلید ماشین، کارت اعتباری، شغل و همه مدارک و دارائیهای من، مال تو !
فقط و فقط کودکی ام را به من بازگردان ...
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم، شما چطور ؟؟...