اينجا يه معرفي اجمالي از كتاب، لينك دانلود 'پي.دي.اف' اش و همچنين قسمت
هاي موردعلاقه خودم گذاشته ام. (البته ترجمه احمد شاملوش رو.)
باشد تا بپسنديد. (خداييش اگه كتابشو نخوندين ، حتما دانلودش كنين ؛ خيليم زياد نيس حجم كتابش!)
معرفي كتاب:
داستان زیبای شازده کوچولو نوشته آنتوان دو سنت اگزوپری از معروفترین
داستانهای کودکان بوده و دارای مضمون دوست داشتن و عشق به هستی می باشد...
لينك دانلود:
http://torbatjam.com/home/modules/PD...cid=24&lid=353
منتخب قسمت ها:
11)
اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود.
خود پسند چشمش که به شهریار کوچولو افتاد از همان دور داد زد: -به به! این هم یک ستایشگر که دارد می آید مرا ببیند!
آخر برای خودپسندها دیگران فقط یک مشت ستایشگرند.
شهریار کوچولو گفت: -سلام! چه کلاه عجیب غریبی سرتان گذاشته اید!
خود پسند جواب داد: -مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که هلهله ی
ستایشگرهایم بلند می شود. گیرم متاسفانه تنابنده ای گذارش به این طرف ها
نمی افتد.
شهریار کوچولو که چیزی حالیش نشده بود گفت:
-چی؟
خودپسند گفت: -دستهایت را بزن به هم دیگر.
شهریار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.
شهریار کوچولو با خودش گفت: «دیدنِ این تفریحش خیلی بیشتر از دیدنِ پادشاه
است». و دوباره بنا کرد دست زدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر
کردن.
پس از پنج دقیقه ای شهریار کوچولو که از این بازی یکنواخت خسته شده بود پرسید: -چه کار باید کرد که کلاه از سرت بیفتد؟
اما خودپسند حرفش را نشنید. آخر آنها جز ستایش خودشان چیزی را نمی شنوند.
از شهریار کوچولو پرسید: -تو راستی راستی به من با چشم ستایش و تحسین نگاه میکنی؟
-ستایش و تحسین یعنی چه؟
-یعنی قبول این که من خوش قیافه ترین و خوش پوش ترین و ثروتمندترین و باهوشترین مرد این اخترکم.
-آخر روی این اخترک که فقط خودتی و کلاهت.
-با وجود این ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن.
شهریار کوچولو نیمچه شانه ای بالا انداخت و گفت: -خب، ستایشت کردم. اما آخر واقعا چیِ این برایت جالب است؟
شهریار کوچولو به راه افتاد و همان طور که می رفت تو دلش میگفت: -این آدم بزرگها راستی راستی چه قدر عجیبند!
12)
تو اخترک بعدی می خواره ای می نشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.
به می خواره که صُم بُکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت: -چه کار داری میکنی؟
می خواره با لحن غمزده ای جواب داد: -مِی میزنم.
شهریار کوچولو پرسید: -مِی میزنی که چی؟
می خواره جواب داد: -که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می سوخت پرسید: -چی را فراموش کنی؟
می خواره همان طور که سرش را می انداخت پایین گفت: -سر شکستگیم را.
شهریار کوچولو که دلش میخواست دردی از او دوا کند پرسید: -سرشکستگی از چی؟
می خواره جواب داد: -سرشکستگیِ می خواره بودنم را.
این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهریار کوچولو مات و مبهوت
راهش را گرفت و رفت و همان جور که می رفت تو دلش میگفت: -این آدم بزرگها
راستی راستی چه قدر عجیبند!