وعده دروغین
پادشاهی
در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که
با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.از او پرسید : آیا سردت نیست؟نگهبان
پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه
گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را
برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به
محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر ۱۳۹۰ ساعت 10:1 توسط masoud
|