بنده خدایی رو به درگاه خدا با زاری التماس از خدا می خواست که زبون حیووانا رو یاد بگیره از خدا انکار و از مرد اصرار خلاصه تونست خدا رو راضی کنه ولی خدا بهش گفت اگه تو زبون حیووانا رو بیاموزی یه روزی پشیمون می شی
اجی مجی لا ترجی و زبون حیوونا رو آموخت.
رفت تو طویله دید گاوش به گاو همسایش داره می گه میدونی من فردا قراره بمیرم
مرده(حرف میم مفتوح) کپ کرده بود و از ترس اینکه فردا گاو مرده رو دستش نمونه رفت و اونو تو بازار به یه یارویی فروخت
فردا شد و شنید که اون گاو مرده
خلاصه مرده شاد و سرحال رفت تو طویله و شنید اسبش به الاغ میگه که می دونی که من فردا دارم می میرم
باز هم همون آش و همون کاسه رفت و اون اسب رو هم فروخت
فردا باز هم شنید که اسبش مرده
امروز که رفت تو طویله شنید که الاغش داره میگه وای فردا قراره صاحبمون بمیره از این به بعد کی برام یونجه و علوفه بیاره؟
دیگه مرده انگشت به دهن مونده بود. چه کنم چه کنم زمان داشت سپری می شد. خلاصه رفت و نشست به راز و نیاز با خدا. گفت ای خدا تو راست گفتی اگه نمی تونستم زبون حیوونا رو بفهمم این روز آخر عمری رو بدون اضطراب می گذروندم اما حالا که می دونم می خوام بمیرم دیگه.....
اما خدا گفت تو هنوز به حکمت من پی نبردی.اگه اسب و گاو رو نمی فروختی الان قرار نبود بمیری چون من اون دو حیوون رو پیش مرگت کرده بودم اما تو اونا رد فروختی و .....



به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می جویی گاه اقبالی بزرگ است