بهلول و هارون
روزی بهلول بر هارون وارد شد. در حالی كه
در میان عمارت مجلل و نوساز خود مشغول
گردش و تفریح بود . از بهلول خواست كه چند
جمله ناب روی این بنای جدید بنویسند.
بهلول روی بعضی از دیوارها نوشت.
ای هارون ! تو آب و گل را بلند داشتی و دین را
پایین آوردی و خوار كردی ،گچ را بالا بردی:
ولی ،
فرمایش پبغمبر را پایین آوردی.
اگر مخارج این ساختمان از مال خودت است ،
خیلی اسراف كرد ه ای و خداوند اسراف كنندگان
را دوست ندارد و اگر از مال دیگران است ، بر
دیگران روا داشته ای ، خداوند ظالمان را دوست
ندارد.
ای به دنیا بسته دل ! غافل ز عقبایی چرا ؟
رهروان رفتند و تو پابند دنیایی چرا ؟
برف پیری بر سرت باریده ابر روزگار
سر به خاك طاعتی، آخر نمی سایی چرا؟
صد هزار گل ز باغ ، پرپر می شود
بی خبر بنشسته و گرم تما شایی چرا؟
در میان عمارت مجلل و نوساز خود مشغول
گردش و تفریح بود . از بهلول خواست كه چند
جمله ناب روی این بنای جدید بنویسند.
بهلول روی بعضی از دیوارها نوشت.
ای هارون ! تو آب و گل را بلند داشتی و دین را
پایین آوردی و خوار كردی ،گچ را بالا بردی:
ولی ،
فرمایش پبغمبر را پایین آوردی.
اگر مخارج این ساختمان از مال خودت است ،
خیلی اسراف كرد ه ای و خداوند اسراف كنندگان
را دوست ندارد و اگر از مال دیگران است ، بر
دیگران روا داشته ای ، خداوند ظالمان را دوست
ندارد.
ای به دنیا بسته دل ! غافل ز عقبایی چرا ؟
رهروان رفتند و تو پابند دنیایی چرا ؟
برف پیری بر سرت باریده ابر روزگار
سر به خاك طاعتی، آخر نمی سایی چرا؟
صد هزار گل ز باغ ، پرپر می شود
بی خبر بنشسته و گرم تما شایی چرا؟
+ نوشته شده در شنبه سی ام بهمن ۱۳۸۹ ساعت 11:53 توسط masoud
|