روی نیمکت توی پارک نشسته بودم که شنیدم پشت سرم دو نفر با هم حرف می زنند.

یکیشون از دیگری پرسید : کجا میری ؟

او گفت :

میرم مغازه ی رحیم آقا هفت تا تخم مرغ شانسی میخرم.

میرم طبقه ی دوم اون پاساژ بزرگه و اون پیرهن صورتی با گلهای سفید رو برای خواهرم می خرم .

میرم سراغ اون مرد غریبه و تموم بدهکاری های بابام رو میدم تا دیگه مجبور نباشه دادو بیداد های اون رو تحمل کنه و هیچی نگه !

میرم چند تا سیب سرخ آبدار میخرم برای مادرم آخه اون خیلی سیب دوست داره !

میرم دو تا مرغ بریان از اون مغازه بزرگه ی سر خیابون میخرم و میبرم خانه برای شام امشب .

من هر شب توی خواب این همه جا میرم !

صدای نازک آروم آروم به من نزدیک شد و به من گفت :

آقا تو رو خدا یه بسته آدامس میخرین ؟!