دوشیزه پریم برای مردم دهکده گفت :

همه ما افسانه معروفی را در مدرسه شنیده ایم : افسانه شاه میداس.

مردی که با خدا ملاقات کرد و خدا به او گفت هر چه بخواهد به او می دهدومیداس مرد بسیار ثروت مندی بود اما باز

هم پول می خواست و آرزو کرد هر چه را لمس بکند به طلا تبدیل شود.

بگذارید به یادتان بیاورم چه شد :

اول میداس ، اثاثیه ، قصرش و هر چیزی را در اطرافش به طلا تبدیل کرد و توانست باغی زرین ، درختانی زرین و

پلکان های زرین بسازد.ظهر گرسنه شد و خواست غذا بخورد.اما همین که ران گوسفند چرب و نرمی را لمس کرد که

خدمتکارش برای او آورده بود ، ران گوسفند هم به طلا تبدیل شد.یک جام باده برداشت آن هم طلا شد.

با نومیدی به طرف زنش دوید و از او کمک خواست اما بی درنگ فهمید چه خطایی کرده ، همین که بازوی همسرش

را لمس کرد ، زن به یک مجسمه زرین تبدیل شد خدمه هراسان از این که همین بلا سر آنها نیاید ، دوان دوان از انجا

فرار کردند ، در کمتر از یک هفته ، میداس ، غرق طلا ، از گرسنگی و تشنگی مرد . “